پایگاه اطلاع رسانی سردارشهیدموسی عمویی
سردارشهیدموسی عمویی سردارشهیدموسی عمویی سردارشهیدموسی عمویی سردارشهیدموسی عمویی سردارشهیدموسی عمویی

پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عمویی وسطی کلا : دوست بزرگواری ، روایت زیر را از سردار مهربانی ها ، شهید عمویی ، برای ما ارسال کرده اند ، باتشکر فراوان از حسن نظر و محبت کاربر گرامی با نام مستعار " سردار ایثارگر " ، این روایت را عیناً منتشر می نماییم :   

سال 1364 در «کوه قلقله» مستقر بودیم که به سردار شهید «عمویی» خبردادند خانواده ایشان از قائم شهر تماس گرفته و گفته حال دخترشان خوب نیست، ایشان خودشان را به قائم شهر برسانند؛ اما سردار عمویی هیچ توجهی نکرد تا این که چند بار دیگر نیز تماس گرفتند؛ لذا ایشان با اصرار رفقا راهی قائم شهر شد.

دو - سه روزی از رفتن شهید عمویی نگذشته بود که دوباره ایشان را در منطقه دیدم. خدمت ایشان رسیدم و گفتم: «شما چرا آمدید؟ مگر فرزندتان مریض نبود؟».

شهید عمویی مثل این که هیچ مصیبتی ندیده باشد گفت: «چرا، اتفاقا بیماری شدیدی هم داشت و براثر همین بیماری به رحمت خدا رفت». من که خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شده بودم، دوباره گفتم: «فرزندتان از دنیا رفته و دوباره به جبهه آمدید؛ چرا در شهر نماندید تا چند روز بگذرد؟».

ایشان در جواب گفت: «خب فرزندم مریض بود و پیش خدا رفت، حالا چه علتی دارد که من از بچه ها دور باشم. من مسؤول این بچه های رزمنده هستم و باید در کنار آنها باشم و از آنها مواظبت کنم». 

واقعاً سردار شهید موسی عمویی، سردار ایثارگر و باگذشتی بود که به خاطر رزمندگان، از خود و خانواده اش می گذشت.
راوی: محمد قلی زاده

11 آذر 1390 :: 09:49

 

پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عمویی وسطی کلایی :  سالی دیگر چون برق گذشت و بازهم بوی عزا ، بوی شهامت و بوی شهادت به مشام می رسد . به راستی شهادت چه شیرین و گواراست که مولا ، حسین بن علی (ع) آنرا به ظفر و پیروزی ترجیح دادند و چه زیبا فرمود آن پیر جماران که  این شهادت حسین و یارانش است که اسلام را زنده نگه داشته است. مولا حسین بن علی با 72 تن از یاران با وفایش به جنگ تمام عیاری رفتند که شهادت را در مقابل چشمانشان می دیدند و به راستی سربازان و جان برکفان این کشور و فرماندهان بزرگی چون شهید والامقام عمویی و... به یاری حسین رفتند و روبه سوی کربلا کردند و شهادت را طلب کردند و هریک از دیگری گوی سبقت را می ربودند تا که به وصال یار و شهادت در راه خدا نائل شوند .  درست برعکس دنیای امروز ما که مردمانش ، برای مال و منال و قدرت و ثروت ، گوی سبقت را از هم می ربایند! 

نقل شده است که فرزند علی مرتضی(ع) ، وقتی از مدینه به سمت کربلا حرکت می کردند ، بیش از 70 هزار نفر ، ایشان  را همراهی می کردند و وقتی به صحرای کربلا رسیدند ، این جمعیت به 70 نفر بدل شده است! به راستی آن بی مروتان و آن مردم جاهل که امام زمان خود را تنها گذاشتند ، توانستند خود را ببخشند؟! آیا مرگ آنها شیرین تر از شهادت در کنار فرزند رسول الله بود؟!  صد البته ، پا به فرار گذاشتن آن مردم بی مرام و نامرد بود که امروز این 70 نفر که حسین زهرا را یاری کردند به این ارج و قرب بالا رسیدند و همه ی آنها در تاریخ ماندگار شدند.

این تاریخ برای ما و امروز ما ، درس بزرگی است. اول اینکه امام زمان ما در غربت است و کسی سراغی از او نمی گیرد. خداوندا! یعنی این جمعیت شیعه علی و مذهب جعفری ، نکند آن 70 هزارها به 70 نفرها بدل شود؟! خداوندا ، تورا به حسین ، به خون حسین ، به اهل بیت حسین ، مارا به امام زمانمان نزدیک کن ... 

پرودگارا! مارا در کنار خلف برحقش ، سیدعلی ، نگه دار و وجود نازنینش را برای ما حفظ بفرما... 

پرودگارا! دشمنان پلید و ملعون این نظام الهی را نابود و معدوم بفرما... 

 نام خمینی ، راه خمینی و یاد خمینی برای همیشه زنده است و همه ی ما گوش به فرمان ، رهبر نازنینمان ، امام خامنه ای هستیم و  هیچ قدرتی ، هیچ غلطی نمی تواند بکند...

دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟! 

بی حرمتی اش برلب و دندان حسین است! 

دانی که چرا آب فرات است گل آلود؟! 

شرمندگی اش از لب عطشان حسین است! 

دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش؟! 

زیراکه خدا نیز عزادار حسین است! 

  

ایام سوگواری اباعبدالله حسین و یاران باوفایش ، تسلیت و تعزیت باد ... 

 التماس دعا ای  عزاداران حسینی

 

نوشته ی : سید مصطفی رضایی / پایگاه اطلاع رسانی سردارشهید عمویی

7 آذر 1390 :: 17:52

 تاریخ تولد : 1347 

 تاریخ شهادت : 1364 

پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عمویی وسطی کلایی : سردار شهید عمویی ، 2 برادر و یک خواهر دارند که سردار موسی بزرگترین فرزند و سپس خواهر سردار به نام مقبول خانم عموئی ، برادر رزمنده و جانبازش ، علی عموئی و برادر کوچکترش ، شهید عیسی عموئی می باشند .

آقا عیسی که متولد ۱۳۴۷ هجری شمسی می باشد و الحق باید اورا شهید فهمیده ای دیگر نامید که در اوج جوانی در جبهه های حق علیه باطل راننده ی ماشین آلات سنگین بوده است که در اثر اصابت خمپاره به سمت وی ، در سن 17 سالگی ، شربت شهادت را جانانه سرکشید و به دیار معبودش شتافت.  

شباهت به ابوالفضل( ع ) و حکایت غم انگیز و پندآموز شهادت آقا عیسی :برادر صفرعلی باقر زاده ، مسؤول ستاد عملیّات خاکی جهاد مازندران ، نقل می کند :
در عملیّات والفجر 8 در یکی از خطوط مأموریت داشتیم که در مسیری نسبتاً طولانی خاکریز ایجاد کنیم. در همین دوران چند نفر از بچّه‎هایی که تازه از طریق جهاد آموزش رانندگی لودر دیده بودند به منطقه آمدند که شهید عیسی عمویی جزء آنان بود. او از لحظه‎ای که وارد منطقه شد، برای رفتن به خط بی تابی عجیبی می‎کرد. همه‎اش دور و بر من می چرخید. هر طرف که می رفتم به سراغم می آمد که پس چه وقت مرا به خط می فرستید؟ هر بار در جواب برایش استدلال می آوردم که حداقل باید چند روزی در همین جا باشید تا با منطقه آشنا شوید، ولی او دست بردار نبود . وقتی دانست که باید به خط برود، سر از پا نمی شناخت. بلافاصله پشت لودر نشست و قبل از همه به راه افتاد.
مسؤول آن گروه تعریف می کند: عیسی مدتّی مشغول خاکریز زدن بود که آتش دشمن سنگین شد؛ رانندگان از ماشین‎ها پایین آمدند تا پس از سبک ‎تر شدن آتش به کارشان ادامه بدهند، امّا او همین طور بی اعتنا به گلوله خمپاره، مشغول ایجاد یک خاکریز بود. در همین حین، تیری به دست راستش اصابت‎کرد. امّا او با دست چپ کارش را دنبال کرد تا این که تیری مستقیم به سینه‎اش نشست و در حالی که خاکریز را به پایان می رساند، در پشت فرمان لودر شهید شد.[روزنامه جمهوری اسلامی 8/ 7 / 65]
از این دست نمونه ها که همچون شهید والامقام ، عیسی عمویی ، آن هم در سن بسیار کم ،  در مجموعه خاطرات و یادهای رزمندگان می توان یافت که ملهم از فرهنگ عاشورا، غیرت، جوانمردی، فتوّت، حمیّت، فداکاری، سقایت، مقاومت پس از قطع دست و دیگر فضیلت‎های ابوالفضل (ع) است.

برای شاید ارواح طیبه ی شهداء ، خصوصا این نوجوان شهید ، 3 صلوات بر محمد و آل محمد

3 آذر 1390 :: 15:30

پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عموئی وسطی کلا : تصویر منتشر نشده ی زیر ، متعلق به 5 شهید بزرگوار دیار وسطی کلای قائمشهر است ، که شاید خیلی از نزدیکان و یاران در قید حیات سردارشهید عموئی هم برای نخستین بار آن را ببیند و به نکته جالب آن پی ببرند . این تصویر برای ابد ماندنی شد ....  

http://www.teribon.ir/base/img/2011/11/o7harmr5sdupzb07x2l.jpg

برای شادی ارواح طیبه ی همه ی شهداء ،  

خاصه این 5 شهید بزرگوار مازندران ، صلواتی بر محمد و آل محمد 

 

بازتاب این خبر و تصویر ویژه در رسانه های خبری >>> در ادامه مطلب 



ادامه مطلب ...
1 آذر 1390 :: 15:53

پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عمویی وسطی کلایی : مردم ولایتمدار ، شهید پرور و قهرمان خیز قائمشهر ، بهمن ماه یکهزارو سیصدو هفتادو پنج هجری خورشیدی  را هیچگاه فراموش نمی کنند. وداع با سردار قهرمان و جانباز فداکار مازندران ، شیرمرد گردان امام محمد باقر(ع) ، سردارسرافراز آقا موسی عمویی . 

تصاویر ذیل ، مربوط به یکی از شب های بهمن ماه 1375 است که حضور پرشور و خاطره انگیز مردم حق شناس و همیشه سربلند قائمشهر را ، در مصلای بزرگ این شهر ، نشان می دهد که برای وداع با قهرمان سرفراز و شیرمرد جبهه های حق علیه باطل آمده بودند .  

آری این مردم ارزشی ، آمده بودند تا جانباز شیمیایی و فداکار شهرشان، عمویی مهربان را با کاروان سردران بزرگ و یاران سفر کرده اش ،  کشوری ها ، بصیرها ، بلباسی ها ، خنکدارها ، بهداشت ها، شیرسوارها ، مزدستان ها و هزاران شیرمرد مازندران و ایران اسلامی ، بدرقه کنند...

یکی از سخنرانان بزرگوار ؛  سرلشکر سوداگر 

فرمانده وقت لشکر 25 کربلا

1 آذر 1390 :: 12:08

    تاریخ تولد :  1341  

 تاریخ شهادت : 1364

پایگاه اطلاع رسانی سردار شهید موسی عمویی :یکی از هم رکابان و یاران سردار شهید عمویی ، سردار دلاور و فرمانده ی محبوب ، شهید علی اصغر خنکدار بودند.در ذیل بیشتر با این دلیرمرد مازندرانی ، آشنا میشویم :       

 

در سال 1341 در روستای "کلاکر محله" شهرستان "قائمشهر" به دنیا آمد. او فرزند دوم خانواده بود. پدرش فاقد زمین بود و روی زمینهای دیگران کار می کرد. به همین سبب خانواده اش از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبود. علی اصغر پیش از آغاز دوران تحصیل رسمی درمدرسه به مکتبخانه رفت و به فراگیری قرآن پرداخت. در سال 1348 در مدرسه «همام» روستای کلاگر محله تحصیلات دوران ابتدایی را آغاز کرد. علاقه او به درس و مدرسه به اندازه ای بود که تکالیف خود را در مدرسه انجام می داد و اگر در درسی نمرة خوبی نمی گرفت، ساعت ها گریه می کرد. او نسبت به سایر کودکان هم سن و سال آرام تر بودو بیشتر اوقات را در منزل می گذراند. اسکندر فومنی و حمیدرضا رنجبر (که در 25 فروردین 1362 به شهادت رسیدند) از دوستان دوران طفولیت علی اصغر بودند و ارتباط خود را تا پایان عمر حفظ کردند.
تحصیلات دوره راهنمایی را در سال 1353 در مدرسه راهنمایی امیر کبیر قائمشهر آغاز کرد. این دوران آغازگر تحولات و تغییرات خاصی در رفتار و شخصیت او بود. در کلاسهای احکام و نهج البلاغه که زیر نظر روحانیون تشکیل می شد شرکت می کرد. در این جلسات بود که با نام امام خمینی (ره) آشنا شد. به تدریج پس از آشنایی با اندیشه های امام (ره) به همراه جوانان محل، هیئت اسلامی جوانان روستا را تأسیس کردو خود رهبری این هیئت را که در مسجد مستقر بود عهده دار شد. با آغاز فعالیتهای علنی انقلاب در راهپیماییها و درگیری ها حضور گسترده داشت. به بهانه ورزش با سایر فعالیتها بسیاری از جوانان را به مسجد می کشانید و سعی می کرد آنان را ازاین طریق جذب کند.5 رفتار گرم و صمیمانه ای با دیگران داشت و با همه به مهربانی برخورد می کرد. و در عین حال از افراد بی بند و بار تنفر داشت و دوست نداشت کوچک ترین برخوردی با آنان داشته باشد.  

در سال 1359 پس از کسب مدرک دیپلم، آماده اعزام به سربازی بود که متوجه شد گروه دکتر چمران به نیرو نیازمند است. آموزش نظامی را به همراه نیروهای بسیجی در پادگان شیرگاه گذراند و پس از ثبت نام به ستاد جنگهای نا منظم دکتر چمران در تاریخ 16 دی 1359 به مناطق جنگی جنوب رفت. نخستین اعزام علی اصغر خنکدار با نخستین مجروحیت او همراه بود. در شرایطی که خانواده اش در تدارک مراسم عروسی خواهرش بودند به آنان گفت که برای انجام کاری به تهران می رود و به زودی بازمی گردد. اما از اهواز و مناطق جنگی سر در آورد در تاریخ 16 فروردین 1360 در منطقه کرخه در اثر اصابت ترکش مجروح شد و در بیمارستان اهواز بستری گردید.
در اواخر تابستان 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. در تاریخ 1 مهر 1360 به پادگان آموزشی المهدی (عج) چالوس اعزام شد و تا اول دی ماه دوره آموزشی سه ماه سپاه را گذراند. به دنبال آن بلافاصله به جبهه مریوان اعزام شد و تا تاریخ 11 اسفند 1360 در منطقه سروآباد مریوان به خدمت مشغول بود و فرماندهی یکی از واحدهای مستقر در آنجا را بر عهده داشت. پس از بازگشت در واحد عملیات سپاه قائمشهر بود. با آغاز فعالیتهای ضد انقلابی گروهک «اتحادیه کمونیستها» در جنگ های شمال ایران، پس از گذراندن دورة ویژه جنگ های چریکی و اصول جنگ های ضد چریکی به فرماندهی گردان ویژة جنگ سپاه قائمشهر منصوب شد.
نخستین سال های آغاز جنگ پدرش برای آنکه او کمتر به جبهه برود به وی پیشنهاد کرد تا ازدواج کند. او این پیشنهاد را پذیرفت و در بیست سالگی یعنی در سال 1361 با خانم "زهرا سرور" ازدواج کرد. مراسم عقد عقد این زوج در مسجد و در نهایت سادگی برگزار شد.   


در 25 فروردین 1362 دوست دیرینه اش، "حمید رضا رنجبر" فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) از لشکر 25 کربلا در جریان عملیات والفجر 1 در منطقه عملیاتی جفیر به شهادت رسید. او که به شدت تحت تاثیر شهادت حمید رضا قرار گرفته بود پس از آن هیچگاه منطقه نبرد را ترک نکرد.
مدتی در شمال بود.علی اصغر پس از دو سال حضور در جنگل قائمشهر و مبارزه و سرکوب ضد انقلاب به جبهه نبرد شتافت. در تاریخ 28 بهمن 1362 به منطقه جنوب و لشکر 25 کربلا پیوست و فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) را به عهده گرفت. در جریان عملیات والفجر 6 در منطقه دهلران در محور چیلات بر اثر اصابت تیر به سرش زخمی شد اما علی رغم اصرار همرزمان راضی نشد منطقه را ترک کند و دو ماه بعد از مجروحیت به شهر و دیار خود بازگشت.
او برای همسر خود احترام فراوان قایل بود اما حضور در جبهه را ترک نمی کرد. در مدت کوتاه بازگشت از جبهه نیز به جمع آوری نیرو می پرداخت.
به هنگام تولد نخستین فرزندش برای مدت کوتاهی در یکی از بیمارستانهای شهرستان بابل حاضر شد و او را به یاد دوست و همرزم شهیدش" حمید رضا "نامید و سپس به جبهه بازگشت. علی اصغر به امام خمینی (ره) عشق می رزید، با ذکر مصیبت امام حسین (ع) و با شندیدن مصائب ائمه اطهار به گریه می افتاد. جبهه برای او از همه چیز مهم تر بود. در حالی که منزل شخصی نداشت و حقوق بسیار کمی از سپاه دریافت می کرد جبهه را رها نمی کرد. در کنار روحیه خشن نظامی از روحی لطیف و وجدانی بیدار برخوردار بود. توجه به اصلاح اخلاقی دوستان و همرزمان، اهتمام به رعایت آداب شرعی و اخلاقی تحصیل و به بطالت نگذراندن عمر در جوانی از یکی از دست نوشته هایش به خوبی مشهود است.
او پس از مدت فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) برای گذاراندن دورة آموزش فرماندهی به پادگان امام حسین (ع) تهران اعزام شد. از 18 اردیبهشت 1363 تا 15 مرداد 1363 دوره مزبور را گذراند و پس از آن برای مدت کوتاهی به قائمشهر برگشت. در تاریخ 21 مرداد 1363 به عنوان جانشین واحد عملیات منصوب شد. اما دو ماه بیشتر طاقت نیاورد و بار دیگر در 1 آبان 1363 به جبهه اعزام و به عنوان جانشین گردان امام محمد باقر (ع) مشغول به فعالیت شد. در تاریخ 15 آبا 1363 بار دیگر از ناحیه پهلو بر اثر اصبت ترکش مجروح شد. لکن مداوای طولانی را نپذیرفت. در 1 اردیبهشت 1364 به فرماندهی گردان حمزة سید الشهدا (ع) منصوب شد و تا شهریور در آن گردان باقی ماند. سپس به عنوان جانشین محور دوم لشکر که فرماندهی آن بر عهده سردار عمرانی بود منصوب شد. در حالی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) اصرار داشتند او را به گردان امام محمد باقر (ع) برگردانند. در همین حال و هوا دومین فرزندش "زینب" به دنیا آمد.
از نفوذ کلام بالایی برخوردار بود واین بنا به فرمایش حضرت علی (ع) به خاطر یکی بودن گفتار وعمل او بود. دربارة نفوذ کلام شیری ـ یکی از همرزمان ـ می گوید :
در سال 1364 خنکدار به من اعلام کرد که روستای شما باید یک دسته نیرو به منطقه جنگی اعزام کند. من نیز به او گفتم چون تعدادی از بسیجیان روستا در جبهه هستند شاید استقبالی که انتظار می رود صورت نگیرد. وی با چهره مصمم گفت : «شما جلسه ای بر قرار کنید که من برای صحبت با مردم به آنجا بیایم.» چند ورز بعد مراسمی بر پا شد و از ایشان برای سخنرانی دعوت کردیم. وی با کلامی شیوا، چنان صحبتی کرد که فردای آن روز به تعداد بیش از یک دسته بسیجی با بدرقه مردم روستا به جبهه ها رفتند.
علی اصغر در جریان عملیات والفجر 8 در تیپ 1 لشکر 25 کربلا در فاو حضور داشت و معاون محور 2 بود اما به خاطر علاقه خاصی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) به او داشتند و با به صلاحدید فرمانده لشکر به این گردان بازگشت. در 20 بهمن 1364 در دقایق اولیه عملیات والفجر 8 وقتی نیروها به آن طرف ساحل اروند رسیدند، او در حالی که نیروهای رزمنده را از درون قایقی به جلو هدایت می کرد، چندین بار فریاد کشید کربلا جلوی من است، من کربلا را می بینم. در همین حال تیری به شقیقه اش اصابت کرد و در دم به شهادت رسید.
پیکر علی اصغر خنکدار در گلزار شهدای روستای" کلاگر محله"در شهرستان "قائمشهر" به خاک سپرده شد. یک سال بعد در جریان عملیات کربلای 5 برادرش "جعفر خنکدار" هفده ساله به شهادت رسید. سه سال بعد در تاریخ 4 مرداد 1367 در روزهای آخر جنگ "محمد باقر خنکدار" در منطقه عملیاتی جزیرة مجنون به اسارت دشمن در آمد و در سال 1369 به آغوش خانواده بازگشت.
از شهید "علی اصغر خنکدار" یک فرزند پسر به نام "حمیدرضا" که در زمان شهادت پدر دو ساله و دختری به نام زینب که شش ماهه بود. به یادگار مانده است.   

فرازهائی از وصیت نامه :

بسمه تعالی

بار الها، بارپروردگارا،‌ ترا سپاس می‌گویم که این بنده گنهکار را فرصتی دیگر عنایت کردی تا بتوان با خود بیندیشم و از کرده‌های خلاف خویش پشیمان و با توکل بر خدای بزرگ برای رضای معبود خویش استغفار و طلب عفو و بخشش برای خویش نمایم.

خدایا، معبودا، بار الها به تقصیر خویش اعتراف کرده‌ایم و این بار نیز می‌گویم و می‌نویسم که انسانی گناهکارم و هیچ راهی برای خود نمی‌بینم و تنها روزنه امیدم به تو است و خدایا فقط تو را می‌پرستم و از تو یاری می‌جویم. خدایا بنده‌ای حقیر و ضعیفم و تحمل آتش‌هایی را که تجسم اعمال خلاف من می‌باشد را ندارم. دستم را بگیر و مرا در این امتحان الهی موفق و قلم عفو بر جرایم بکش.

خداوندا به حق هشت و چارت       زما بگذر، شتر دیدی ندیدی

و خدایا چشم طمع به بهشت تو ندارم، زیرا که خدایا عبادت‌هایم را برای این به درگاهت می‌کنم که تو را لایق عبادت می‌‌دانم و تورا عادل می‌دانم و می‌دانم که تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قیامت تو است که انسان را سعادتمند می‌کند. خدایا سال‌ها و ماه‌هاست به دنبال دست یافتن به وصالت ،شهرها و آبادی‌ها و کوه‌ها و جنگل‌ها و دشت‌ها و بیابان‌ها را پشت سر گذاشته‌ام،‌ با کاروانی از دوستان و عزیزان حرکت کردم و در هر مسیری، بر سر هر کوهی و برزنی از یکی که عاشق و مخلص تو بود، جدا گشتم، یک یکشان به سوی جوار حق پرواز کردند وشهد شهادت نوشیدند.

در جنگل‌ها به یاد عزیز، در کوه‌ها به یاد یاری مهربان، در صحرا و شنزار به یاد سردارانی و . . . شال عزا بر گردن نهادیم و همیشه در این فکر بودم که چگونه می‌توان مثل آنان شده و چگونه می‌توان عاشق شد. عاشق الله شیفتة الله،‌آری خدای مهربان،این بار نیز در آبهای هور به دنبال رسیدن به وصال خویش حرکت کردم، شاید به آرزوی خویش دست یابم. خدایا اگر مرا در زیر آبها خفه‌ام کنند، اگر تمامی هور را ظرفی از آتش سازند و مرا در میان آن پرتاب نمایند، اگر گلوله‌های سربین دشمن بدکین ،قلب گنهکار مرا سوراخ کند، همه اینها را به عشق دیدار تو با جان و دل می‌پذیرم و آماده پذیرایی تمام مشکلات در مسیر تو هستم و تنها انتظارم و آرزویم در تحمل این سختی‌ها دیدار وجه الله و رسیدن به وصال معبود می‌باشد.

الها دوری خانه ،زن و فرزند را ،خدایا گلوله‌های دشمن را، خدایا بی‌خوابی‌های فراوان را تحمل می‌کنم،‌ ولی دوری تو را حتی یک لحظه تحمل نخواهم کرد . خدایا تو را سپاس می‌گذارم که این بار سعادت را نصیب من کردی تا در یک تلاش برای برپایی عدل و قسط در جامعه شرکت داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذیری وصیت‌هایم را این گونه آغاز کنم. اسلام را تنها مکتب بر حق جامعه می‌دارم و تنها دین نجات‌بخش می‌دانم و برای اجرای احکام آن تمامی سختی‌ها را همچون شربت شیرین بر عمق جان خویش می‌پذیرم. بار الها از این آیه عزم خویش را جزم نمودم تا به آن جامه عمل بپوشانم و اعتقاد دارم که جنگ را تا نابودی دشمن و رفع فتنه در عالم باید ادامه داد و در این مسیر پیروزی حتمی است، انشا الله.

امت اسلام مردم ایران و دوستان و آشنایان ،جنگ را سرلوحه‌امور خویش قرار دهید و شهادتم را وسیله‌ای سازید برای تقویت بیشتر جبهه‌ها و ثابت کنید که جای خالی هر شهیدی هزاران لانه سرخ ،روئیده می‌شود که با نورانیت خویش ظلمت‌ها را به نابودی و قهقرا می‌کشاند.

هنگامی که خبر شهادتم را شنیدید، به یاد سنگر خالی من و اسلحه بر زمین افتاده‌ام باشید و برای پر کردن سنگر و برداشتن سلاحم کمر همت بندید و روانه جبهه‌ها گردید و تنور جنگ را گرم نگه دارید، زیرا که به قول امام عزیز جنگ برایمان یک نعمت است. سپاه را خانه خویش می‌دانم و افتخار می‌کنم که در این لباس درآمده‌ام و با جان و دل در آن برای رضای خدا مشغول انجام وظیفه‌ هستم و شهادت در این لباس مقدس را افتخاری برای خویش می‌دانم، زیرا به قول امام علی (ع) لباس سربازی جامه فاخر است که در دنیا لباس عافیت و در آخرت خرید بهشت خواهد بود انشا الله. پیامم به مسئولین شهر و کشور این است که جنگ را سرلوحه امور قرار دهید و با حضور فعال خود در جبهه و حمایت همه‌جانبه از بسیجیان دلاور هر اداره و سازمان و نهادی را به سنگری از سنگرهای میدان نبرد بر علیه سلطه استعمار مبدل سازید و به آنهایی که نغمه شوم صلح را سر می‌دهند، می‌گوییم که ما صلحی را می‌خواهیم که رعایت عدالت در آن بشود و آن محاکمه متجاوز و احقاق حقوق دو ملت ایران و عراق می‌باشد.

ای دوستان خوبم خط فقط خط امام، این شعار را همیشه در ذهن خویش داشته باشید. امام را بخواهید، جنگ را فراموش نکنید، جبهه‌ها را گرم نگهدارید و با مخالفان خط امام و با مخالفان جنگ هیچ سر دوستی و سازش نداشته باشید. در انتخاب دوست و رفیق نهایت تلاش را بکنید و از سازمان‌ها و جبهه‌های مختلف به شکل کلی بپرهیزید. در کنار یکدیگر در خط امام در انجمن اسلامی و گروه‌ها مقاومت محل فعالیت کنید و عوامل اختلاف را از خود دور کنید. از همه دوستان و آشنایان التماس دعا دارم، مرا فراموش نکنید، همه‌تان در همین لحظه از خدا بخواهید که گناهان مرا ببخشد و مرا با شهدای کربلا محشور کند انشا الله.

شب اول قبر مرا فراموش نکنید، غروب‌های جمعه سر مزارم فاتحه ای بخوانید، به احکام اسلام بیشتر پایبند باشید و در برگزاری مراسم مذهبی و عزاداری بیشتر تلاش کنید. ترسم از فشار قبر زیاد است با دعا و قرآن خواندن بر روی قبرم از خدا بخواهید که از گناهانم درگذرد. خانواده شهدا و مفقودین و مجروحین و اسرا و رزمندگان را فراموش نکنید. انجمن و گروه مقاومت را تنها نگذارید، مسجد را حتماً پر کنید و از آن سنگری بسازید برای کمک به جبهه‌ها و مقابله با فساد و ظلم و فشارهای گروهک‌های ملحد و غیر خط امام. انشا الله در پایان بار دیگر از همه شما التماس دعا دارم، از همه دوستان و آشنایان می‌‌خواهم که اگر حقی بر گردن من دارند و یا اگر غیبتی از آنها کردم، مرا عفو کنید و برایم طلب آمرزش نمایید. اگر کسی پولی از من طلب دارد، به خانه‌ام بگوید و از حقوقم بگیرد. التماس دعا از همه شما، شب اول قبر را فراموش نکنید و روزهای جمعه سری بر قبرم بزنید.

بنده خدا علی اصغر خنکدار 23/3/64 ساعت 1.35 

خاطرات از زبان دوستان شهید خنکدار :

سردارمرتضی قربانی:

اگر ما چند نفر علی اصغر داشتیم هیچ مشکلی نداشتیم .

اصغر خنکدار شیر بیشه اسلام بود. خدا می داند هر وقت او را می دیدم روحیه ام صد در صد عوض می شد. حرف زدن او به انسان طمأنینه می داد، برخوردهای بسیار اسلامی و سنگین داشت. تدبیر و شجاعت و شهامتش مثال زدنی بود. قبل از عملیات والفجر 8 او را چند بار برای شناسایی فرستادم و وقتی بر می گشت، روحیه جدیدی به ما می داد.

محمد علی روحانی :

جزو نیروهای عملیاتی قدس 2 بودم‌‌. فرمانده گردان ما علی اصغر خنکدار بود . ایشان علاقه عجیبی به بچه های اطلاعات داشتند و همیشه با نهایت احترام و فروتنی با آن ها برخورد می کردند . وقتی به همراه بچه ها به گشت می رفتیم و بر می گشتیم ،می دیدیم که ظرف های غذایمان شسته است‌. از هر کسی که می پرسیدیم پاسخی نمی یافتیم‌. دو سه روزی گذشت در این فکر بودیم که چه کسی این کارها را انجام می دهد‌. یک روز که زودتر از زمان مقرر به محل استقرار برگشتیم با کمال تعجب متوجه شدیم که باز ظرف ها شسته است وکنار سنگر فرماندهی گردان چیده شده است . از آقای خنکدار سوال کردیم که این ظرف ها را چه کسی شسته و در این جا گذاشته است . ایشان چیزی نگفت . از سکوتش متوجه شدیم که خودش ظرف های غذای ما را می شوید. ایشان وقتی ما برای انجام ماموریت می رفتیم می آمدند و ظرف های ما را می شستند .

قبل از عملیات والفجر هشت من و شهید علی اصغر خنکدار در پایگاه شهید بهشتی اهواز داشتیم قدم می زدیم . و در رابطه با مسایل روز صحبت می کردیم . در حین صحبت شهید خنکدار به من گفت : « می خواهم برای موضوعی پیش سردارمرتضی قربانی بروم ولی خجالت می کشم . » به او گفتم : « در چه رابطه ای است ؟ » کمی مکث کرد و گفت : « ما صد در صد شهید خواهیم شد . بعد از ما خانواده ی مان بی سرپرست خواهند شد ؛ می خواهم بروم به او بگویم به من وامی دهد تا سرپناهی برای همسر و فرزندانم بسازم . » من حرف هایش را تصدیق کردم . با هم به سوی ساختمان فرماندهی رفتیم . وقتی به چند قدمی اتاق فرماندهی رسیدیم،ایستاد. گفتم : « چی شد ؟ » با حالت خاصی که بیشتر به چهره آدم های پشیمان می خورد ، گفت : « شیطان را ببین ! داشت چه کار می کرد ؟! یادم رفت که خدا کفیل زن و بچه ام خواهد بود . » به من گفت برگردیم . در بین راه هی استغفار می کرد . 

 

           خداوند روح این سردار دلیر را قرین رحمت و آرامش گردانند... 

            شادی روح این شهید والامقام 3صلوات بر محمد و آل محمد

1 آذر 1390 :: 10:25
به وبسایت سردار شهید موسی عمویی وسطی کلایی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع(وب سایت اطلاع رسانی سردارشهیدموسی عمویی) بلامانع است